من با حمید خوابیدم .
صداش نه میلرزه و نه ترسی تو چشماش دیده میشه .
فقط نگاهش میکنم . حقیقتی رو که خودم مدتهاست میدونم اون به زبون آورده .نگاهم رو از روی بدن بدون فرمش به سمت صفحه تلویزیون میگردونم . نمیدونم و اصلا هم برام مهم نیست داره چی پخش میشه . سیگاری روشن مبکنم و پک عمیقی میزنم .
از کنارم بلند میشه و شورت و سوتینشو بر میداره و از اتاق میره بیرون . صدای گریه اش همینطور که دور میشه اوج میگیره .
چقدر این سیگار بد طعمه . باید عوضش کنم .
برچسب:
نویسنده: مهتاب احمدپور